تاریخ: سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ

آرامش سنگ یا برگ

مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود

مرد سالخورده ای از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حال

پریشانش شدو کنارش نشست



مرد جوان بی اختیار گفت: عجیب آشفته ام و همه

چیز در زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و


نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟


مرد سالخورده برگی از درختی کند و آن را داخل نهر آب انداخت و

گفت:به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آب

می سپارد وبا آن می رود



سپس سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت

و داخل نهر انداخت . سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق

آب کنار بقیه ی سنگ ها قرار گرفت



مرد سالخورده گفت: این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی اش توانست


بر نیروی جریان آب غلبه کند و درعمق نهر قرار گیرد

اما امواجی را روی آب ایجاد کرد و بر جریان آب تاثیر گذاشت



حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را

مرد جوان مات و متحیر به او نگاه کرد و گفت: اما برگ که آرام نیست

او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست!؟



لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان

دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم


مرد سالخورده لبخندی زد و گفت: پس حال که خودت انتخاب کردی

چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری

زندگی ات می نالی؟

اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم

داشته باش و محکم هر جایی که هستی ...آرام و قرار خود را از دست مده


در عوض از تاثیری که بر جریان زندگی داری خشنود باش



مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و

از مرد سالخورده پرسید: شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را

انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟


پیرمردلبخندی زد و گفت: من تمام زندگی ام خودم را با اطمینان به خالق

رودخانه هستی به جریان زندگی سپرده ام

و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد

از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمی شوم

من آرامش برگ را می پسندم




ولی می دانم که خدایی هست که هم به سنگ توانایی ایستادگی را داده است

و هم به برگ توانایی همراه شدن با افت و خیزهای سرنوشت


 



دوست من ....برگ یا سنگ بودن

انتخاب با توست

==================

وقتی کودکی هفت ساله بودم، پدر بزرگم مرا به برکه ای در کنار یک مزرعه برد و به من گفت

سنگی را به داخل آب بینداز و به دایره هایی که توسط این سنگ ایجاد شده نگاه کن

سپس از من خواست که خودم را به جای آن سنگ تصور کنم

او گفت: “تو می توانی کارهای زیادی در زندگیت انجام دهی

اما امـواجی که از این کارها پدیـد می آید



آرامش موجود درعده ای از مخلوقات هستی که در دایره زندگیت قرار دارند بر هم خواهد زد

به خاطر داشته باش که تو در برابر هر آنچه در دایره زندگیت قرار می دهی مسئولی

و این دایره به نوبه خود با بسیاری از دایره های دیگر ارتباط خواهد داشت


باید در مسیری زندگی کنی که اجازه دهی

خوبی و منفعت ناشی از دایره ات، صلح و آرامش را به دیگران منتقل کند

آن جلوه هایی که از عصبانیت و حسادت ناشی می شود

همان احساسات را به دیگر دایره ها خواهد فرستاد

وتو در برابر آن ها مسئولی

==========



اگر زندگی را عاشقانه زندگی کنی

جاودانگی را در لحظه های گذرا ، تجربه خواهی کرد



رایحه محمد (ص)...مسیحا و بودا را

پیدا خواهی کرد



اگر زندگی را عاشقانه سپری کنی

دلت بستر رودخانه ی تمامی شعر های جهان خواهد شد



لطیف خواهی شد



شفیق خواهی بود



آنگاه نه تنها خود سعادتمند خواهی زیست

بلکه وجودت برای دیگران نیز سعادتی خواهد بود


==============


به یاد داشته باش آینده کتابی است که امروز می نویسی

پس چیزی بنویس که فردا از خواندن آن لذت ببری


=======================


خدایا

توانم ده تا دوست بدارم بی چشم داشت

و بفهمم دیگران را حتی اگر نفهمند مرا




=====

 

 




باد مهربون, همه چی داره, زندگی, خداوند