تاریخ: سه‌شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ

یک واقعیت...

بنام او که مارا آفرید

این داستان مربوطه به روزهای اول زندگی ام میباشد آن روزهائیکه مدام با فقر دسته پنجه نرم میکردم درآمد آنچنانی هم نداشتیم  یک نفر کار میکرد و نه نفر میخوردیم بعضی موقع ها تا یک ماه از غذای گرم خبری نبود وقتی از کوجه منتهی به خانه مان عبور میکردم بوی غذا داغونم میکرد در اوج نوجوانی  از لذت خوردن محروم بودیم چه میشد کرد قدرت تغییر در زندگی میسر نمی شد گاها" گریزی میزدیم و به خانه دایی مان میرفتیم دختر دایی همیشه هوای مارا داشت ته مانده غذایشان را برایم کنار میگذاشت ومنهم  اونو با لذت میخوردم تا نیروی برام باشه تا درمقابل عشقم ضعیف نباشم بعد دوتایی میرفتیم صحرا تا قارچ صحرایی جمع کنیم که البته بیشتر سمی بود و تک و توکی سالم گیرمان می آمد ولی برام کلی لذت داشت تا در کنار او در دل دشت قدم میزدم بعضی موقع ها محکم خودش را به من میچسباند و منهم ناخواسته سست میشدم ضربان قلبم با نافرمانی تند میزد قدرت اینکه او را سخت بفشارم نداشتم کرخت میشدم و آرام به گونه های سرخش نگاه میکردم حس باهم بودن را در چهره اش می خواندم  با دنیای بچه گانه ام همه چیز را ساده می پنداشتم و این ماجرا سالها ادامه داشت تا اینکه خود بخود پلی میانمان ایجاد شد دیگر همدیگر را بغل نمی کردیم دورادور به هم خیره میشدیم لبخند میزدیم وهردو ذهنمان به گذشته بر میگشت و ناگاه سرمان پاییین میشد هیچکدام جرائت اینکه به سوی هم رویم را نداشتیم واقعا انسان وقتی بزرگ میشود حصارش نیز زیاد میشود

ایکاش همان دوران کودکی بود و ما راحت با دنیای کودکانه مان با هم حرف میزدیم  و شادی میکردیم ولی افسوس که دنیا در حرکت بود و ما نیز به اجبار با او همساز بودیم سایه فقر از سرمان رفت اما سایه جدایی بر ما چیره شد زندگی خود بخود نقش روزگار را ترسیم میکند و ما نیز در حیطه آن مجبور به دوران هستیم

 

 

 

این داستان واقعی در مورد یکی از بهترین دوستان من است.




باد مهربون, زندگی, داستان